تبليغاتX
یادداشت

یادداشت

دست نوشته های پراکنده

اندوه تنهایی

پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد

مو سپید آخر شدی ای برف
تا سرانجام چنین دیدی
در دلم باریدی ... ای افسوس
بر سر گورم نباریدی

چون نهالی سست میلرزد
روحم از سرمای تنهایی
میخزد در ظلمت قلبم
وحشت دنیای تنهایی

دیگرم گرمی نمی بخشی
عشق ای خورشید یخ بسته
سینه ام صحرای نومیدیست
خسته ام ‚ از عشق هم خسته

غنچه شوق تو هم خشکید
شعر ای شیطان افسونکار
عاقبت زین خواب درد آلود
جان من بیدار شد بیدار

بعد از او بر هر چه رو کردم
دیدم افسون سرابی بود
آنچه میگشتم به دنبالش
وای بر من نقش خوابی بود

ای خدا ... بر روی من بگشای
لحظه ای درهای دوزخ را
تا به کی در دل نهان سازم
حسرت گرمای دوزخ را؟

پشت شیشه برف میبارد
پشت شیشه برف میبارد
در سکوت سینه ام دستی
دانه اندوه میکارد          (فروغ فرخزاد )

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 9:14  توسط مریم  | 

توصیه های مفید

حسابی سرم شلوغه .اینقدر دلم میخواد یه فرصت درست و حسابی پیدا کنم وبیام یک دل سیر براتون حرف بزنم .ولی فعلا اصلا وقتشو ندرم .واسه اینکه خیلی این پست خالی نباشه .یک ایمیل جالب از یکی از دوستان عزیزم داشتم آنقدر جالب بودند که بد ندیدم به شما هم منتقلشان کنم.  توی این پست براتون می گذارم .

توصیه هایی مفید برای خانمهاحتما بخونید خیلی مفیده

این توصیه ها ازیک مشاور روانشناس  است

وقتی مردی شما را بخواهد، هیچ چیز نمی تواند جلوی او را بگیرد.

اگر شما را نخواهد، هیچ چیز نمی تواند نگهش دارد.

دست از بهانه گیری برای یک مرد و رفتار او بردارید.

هیچوقت خودتان را برای رابطه ای که ارزشش را ندارد تغییر ندهید.

رفتار آرامتر همیشه بهتر است.

قبل از اینکه بفهمید واقعاً چه چیز خوشحالتان می کند، با کسی ارتباط برقرار نکنید.

اگر رابطه تان به این خاطر که مردتان آنطور که لیاقتش را دارید، با شما رفتار نمی کند، به اتمام رسید، هیچوقت سعی نکنید که با هم دو دوست معمولی باشید.

یک دوست با دوست خود بدرفتاری نمی کند.

پاگیر نشوید. اگر فکر می کنید که شما را در حالت تعلیق نگه داشته است، مطمئن باشید که حتماً اینکار را کرده است.

هیچوقت به خاطر اینکه فکر می کنید گذر زمان ممکن است اوضاع را بهتر کند، در یک رابطه نمانید. ممکن است یکسال بعد به خاطر اینکار از خودتان عصبانی شوید، چون اوضاع هیچ تغییری نکرده است.

تنها کسی که در رابطه می توانید کنترلش کنید، خودتان هستید.

از مردانی که پیش از ازدواج تقاضای رابطه جنسی میکنند دوری گزینید.

برای رفتاری که با شما دارد، حد و مرز بگذارید.

اگر چیزی ناراحتتان می کند، حتماً با او درمیان بگذارید.

هیچوقت اجازه ندهید، طرفتان همه چیزتان را بداند. ممکن است بعدها بر ضد شما از آن استفاده کند.

شما نمی توانید رفتار هیچ مردی را تغییر دهید. تغییر از درون ناشی می شود.

هیچوقت نگذارید احساس کند او از شما مهمتر است...حتی اگر تحصیلات یا شغل بهتری نسبت به شما داشته باشد. او را به یک بت تبدیل نکنید.

او یک مرد است، نه چیزی بیشتر، و نه کمتر.

اجازه ندهید مردی هویت و وجود شما را توصیف کند.

هیچوقت مرد کس دیگری را هم قرض نگیرید.

اگر به کس دیگری خیانت کرد، مطمئن باشید که به شما هم خیانت خواهد کرد.

مردها طوری با شما رفتار می کنند که خودتان اجازه می دهید رفتار کنند.

همه مردها بد نیستند.

نباید فقط شما همیشه انعطاف از خودتان نشان دهید...هر مصالحه ای دو جانبه است..

بین از دست رفتن یک رابطه و شروع یک رابطه جدید، به زمانی برای ترمیم و التیام نیاز دارید....قبل از شروع کردن یک رابطه تازه، مسائل قبلیتان را باید به کل فراموش کنید.

هیچوقت نباید دنبال کسی باشید که مکمل شما باشد. یک رابطه از دو فرد کامل تشکیل می شود. دنبال کسی باشید که مشابهتان باشد نه مکملتان.

شروع رابطه و قرار ملاقات با اشخاص مختلف جهت یافتن بهترین فرد خوب است.. نیازی نیست که با هر کس که دوست می شوید همان فرد موردنظر شما برای ازدواج باشد.

کاری کنید که بعضی وقت ها دلش برایتان تنگ شود. وقتی مردی همیشه بداند که کجا هستید و همیشه در دسترسش باشید، کم کم نادیده تان می گیرد.

هیچوقت به مردی که همه آن چیزهایی که از رابطه می خواهید را به شما نمی دهد، به طور کامل متعهد نشوید.

این مطالب را برای بقیه خانم ها هم مطرح کنید..

بااینکار لبخند به لبان بعضی ها می آورید، بعضی ها را درمورد انتخابشان به فکر می اندازید و خیلی های دیگر را هم آماده می کنید.

می گویند یک دقیقه طول می کشد که یک فرد خاص را پیدا کنید، یک ساعت طول می کشد که او را تحسین کنید، یک روز تا دوستش بدارید و یک عمر تا فراموشش کنید.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 14:38  توسط مریم  | 

کوله پشتی

چند روز پیش یکی از دوستانم برام یک مطلب زیبا فرستاد که متاسفانه منبع و نویسنده اش رو نمی شناسم اما تصمیم گرفتم توی این پست براتون بگذارم تا در لذت خوندنش با هم شریک باشیم .

کوله پشتی

  كوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت. مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت کوچک کنار راه‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زیر لب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروی‌ و بی‌ رهاورد برگردی. كاش‌ می‌دانستی‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست.

 مسافر رفت‌ و گفت: یك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت و نشنید كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ كه‌ باید. مسافر رفت‌ و بعد از هزار سال بازگشت. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ كه‌ روزی‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود. زیر سایه‌ درختی هزار ساله‌ نشست‌. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت.

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند! شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالی‌ است. درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز كه‌ می‌رفتی، در كوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور كمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست. و قدری‌ از حقیقت‌ را در كوله‌ مسافر ریخت. چشم‌های‌ مسافر از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پیدا نكردم‌ و تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی! درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم. و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست.

 


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 10:16  توسط مریم  | 

عید فطر امسال

قبل از هر حرفی عید رو به همه شمادوستان عزیزم تبریک میگم امیدوارم به آرزوهای قلبیتون برسید این روزها که دوباره فعالیت ها و دانشگاه شروع شده حسابی سرم شلوغه.

ما روز عید رو به همراه خانواده من وآقای همسر عزیز رفتیم به شهر محل خدمت جناب همسری.آقای همسر دو تا سوئیت ساحلی رزرو کرد تا همه بتونیم یک روز رو در کنار هم بگذرونیم . خیلی خوش گذشت.کباب درست کردیم وکلی عکس یادگاری گرفتیم .اما موقع برگشتن یه اتفاق خیلی ناراحت کننده افتاد اونم اینکه حلقه آقای همسر گم شد و ما تا یک ساعت توی سبزه ها و ماسه ها دنبالش گشتیم .اما پیدا نکردیم .حسابی حال همه گرفته شد.آقای همسر موند وما همه برگشتیم .خیلی ناراحت کننده بود .من که حسابی سر درد گرفتم و تا صبح خوابم نبرد .از طرفی هم دلم واسه آقای همسرنازنین  سوخت خیلی زحمت کشید تا همه یک روز خوب در کنار هم به یاد داشته باشند .کلی نذر و نیاز کردم . حلقه من وهمسری کاملا شبیه به هم هست .من خیلی روی این مساله حساس هستم و برام اهمیت ویژه ای داره.و این فرهنگ اروپایی رو که باید پیشنهاد ازدواج ودادن حلقه به صورت ویژه و با خاطره ای خاص باشه دوست دارم .یکی از همکارانم که الان در جمع ما نیست و فوت شده .(امیدوارم روحش شاد باشه،خانوم دنیا دیده و مهربونی بود) .چند سال پیش داستانی برام تعریف کرد .یادمه یه رینگ ساده همیشه توی دستش بود .توی جواهرات خیلی با سلیقه بود .برام عجیب بود که حلقه اش یک رینگ ساده است .ازش پرسیدم . یه داستان تاریخی برام تعریف کر د می گفت که: توی جنگ آلمان ها یکی از رهبران اونها زندانی میشه و اتفاقا توی اعضای حزبش زنی بود که اون بهش علاقمند بود ودوستش داشت .دلش می خواست با اون زن ازدواج کنه و اتفاقا اون زن هم به همراه بقیه اعضا بازداشت شد  .موقعی که در زندان بودنمی دوست چطوری بهش پیشنهاد ازدواج بده.شاید خیلی دیر شده بود . بنابر این  با استفاده از ظرف غذاش حلقه ساده حلبی درست کرد و با یه مقدار رشوه از نگهبان خواست تا اینو به اون خانوم بده . موقعی که اونها رو تیر بارون کردند همه فکر می کردند این حلقه رهبر نازی ها باید خیلی قیمتی باشه اما وقتی خواستند از دستش در بیارند متوجه شدند قیمتی نیست و هردوی اونها رو با همون حلقه ها به خاک سپردند .همکارم همیشه می گفت سعی کن حلقه تو وهمسرت یکی و خاص باشه و به معنای پیوند و مهر قلب شمابه هم. نمی دونم این داستان تا چه حد واقعیت داره اما من خودم به شخصه به یگانگی اعتقاد خاصی دارم .به هر حال خدارو شکر صبح روز بعد آقای همسر باهام تماس گرفت و گفت که حلقه پیدا شده و نگران نباشم .خیلی خوشحال شدم .وودر واقع همه از این مساله به نوعی شاد شدند .و خاطره عیدمون قشنگ باقی موند .چقدر مرز بین یک خاطره تلخ یا شاد بهم  نزدیکه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 12:49  توسط مریم  |